سفر در زمان

بعد سه سال برگشته ام به اینجا، مثل سفر در زمان می ماند.

فکر می کنم گذشت این سالها مرا آدم رک و راست تری کرده، امروز کمتر خودسانسوری می کنم.

دلایل وبلاگ نویسی آن روزها یادم نمی آید، ولی امروز فکر می کنم دلیلش تنهایی بود. به بقیه وبلاگها هم سر زدم انگار دیگر کسی نمی نویسد و من توی این گوشه ی اینترنت احساس بازگشت به شهری بدون سکنه بعد از یک جنگ می کنم.

عصر تابستان

اینرا چند سال پیش نوشته ام، دیگر دلتنگ نمی شوم شاید حتی بتوان گفت توی ایران دلتنگ می شوم.

 

یک موردی که باعث می شد توی سوئد کمتر دلتنگ خانه و کاشانه بشوم فراموشی بود؛ دست خودم هم نبود یک روز از خواب بیدار شدم دیدم سوئدم و هیچی از گذشته یادم نمی آید همین الان بخواهم اسم خیابانی که کل دوران ابتدایی آنجا درس می خواندم باید فکر کنم. نه آهنگی خیلی مرا می برد به گذشته نه خاطراتی که از این گوشه و آن گوشه جوانه بزنند ولی…

قبل از اینکه کاملا بیدار بشم کامپیوتر رو روشن  کردم، نمی خواستم آن همه خاطره با یک خواب یک دفعه بریزد روی سرم. اینترنت به حواس پرتی کمک می کند. تا حالا کمک کرده، وقتی امتحان داری برنامه ریزی درست حسابی داری، اینترنت پرتت می کند توی یک دنیای دیگر حالا هم همین انتظار را ازش داشتم.

بهترینش این است که بروی سراغ دغدغه های بقیه، بچه ها فرمان حمله به گوگل را داده اند، توی گوگل مپ اسم خلیج فارس را پاک کرده. می روم سراغ گوگل مپ دنبال خلیج فارس می گردم راست می گویند خلیج آبی بی اسم مانده. دارم فکر می کنم به جای جمله های نژاد پرستانه و عرب ستیز یک متن یا جمله ی بهتری بنویسم.

همین طور گوگل مپ جلوی چشمم هست نقشه را سر می دهم و می روم بالاتر، حالا دارم اسکرول می کنم اسمها زیاد تر می شوند، چهار راهها بزرگتر می شوند، درختها مشخص تر می شوند. یک لحظه سر خیابان مکث می کنم، راه می افتم خیلی زود می رسم جلوی خونه ی آشنا، یک ماشین جلوی خانه پارک کرده. مثل کور مادر زادی که تازه توانسته دنیای اطرافش را ببیند، به نقطه ی سفید پشت بام نگاه می کنم این کولره آن یکی آنتن، این همان درختیه که می رفتیم بالای شاخه هایش و مادر بزرگ همیشه می ترسید ما بیافتیم، این جا خونه ی همسایه است وقتی بچه هایش می آمدند بیرون اول غریبی می کردیم بعد تا شب آنقدر شلوغ می کردیم که مجبور بودند بیایند صدایمان کنند که بس است دیگر. کمی آن طرف تر، زیر آن درختها چند تا تاب و سرسره که مسئول رفتن و هل دادن تابهایش با پدر بزرگ بود.

عصر تابستان، چراغهایی که کم کم روشن می شدند، بچه های که برای سرسره سواری نوبت می گرفتند…..

چراغها را چه کسی خاموش کرد؟

سوئد شب ندارد، تاریکی اش آرام است. آدم بعد از مدتی شب یادش می رود یا تابستان است و غروبش تا طلوع آفتاب طول می کشد یا زمستان است و برف و زمین روشن.

……………………………….

دارم توی خیابانی که هنوز نتوانسته ام اسمش را درست بگویم راه می روم، باران نم نم می زند که یک دفعه شب می شود، بدون هیچ اخطاری، یعنی چند دقیقه پیش غروب بود ولی بی دوام. یک اعترافی باید بکنم، توی شب راهم را گم می کنم یعنی توی همان مسیری که صبح رفته بودم شب که می شود نمی دانم الان باید کدام طرف بپیچم. یکی دارد تند تند می رود – همه شان تند تند راه می روند تندتر حرف می زنند بعضی وقتها فکر می کنم دارند دعوا می کنند برمی گردم می بینم نه- آدرس را نشانش می دهم گوشیش را در می آورد توی گوگل مپ سرچ می کند و راه را نشان می دهد.

اگر برخورد جدی و خشکشان -البته نسبت به سوئدیها- را بگذاریم کنار، تا جایی که از دستشان برمی آید کمک می کنند، هر چه توشه ی انگلیسی دارند می گذارند روی هم و کمکت می کنند برخلاف فرانسویها که انگلیسی ات را می فهمند ولی به فرانسوی جوابت میدهند.

ساعت یک قرار است با بچه های که قبلا می شناختم برویم نهار بیرون بخوریم، سه دقیقه دیر آمدند، بهشان گفتم شهرت وقت شناسیتان را زیر سوال بردید،یکیشان می گوید اینجا برلینه، با بقیه آلمان فرق می کنه. یک پروژه که قرار بود چهار ماه پیش افتتاح شود بودجه ندارد و هفته ی بعد افتتاح خواهد شد.

می گویم نمی توانم اسم برلین را درست بگم، می گویند دو سه سالی طول می کشد، نگران نباش. می گویم قرار نیست که همیشه اینجا بمانم. می گویند خوب بمان. می پرسم شما که از خارجیها خوشتان نمی آید، یکیشان خیلی تاکید می کند که ما با ترکیه ای ها مشکل داریم، ایرانیها خوبند، تحصیل کرده اند تو بمان مشکلی نخواهی داشت. دارم فکر می کنم به روزی که به جای سفارت آلمان رفتم سفارت سوئد و چرا؟

یک خیابان خاطره

یکی از سرگرمی های الف این است که گوگل استریت ویو (خیابان نمای گوگل) را باز کند و برود سراغ یک خیابان، یک خیابان بلند که وقتی از اولش شروع به دیدنش می کنی بهاری و آفتابی است هر کلیکی که می کنی و می روی جلوتر درختها سرسبزتر می شوند و الف می خندد، شاد می شود. بعد از نصفه های خیابان هوا پاییزی می شود برگ درختها می ریزد و هوا گرفته می شود. الف هیچ وقت آخر خیابان را نمی بیند چون دارد از گریه می میرد درست مثل همان روز پاییزی که زندگیش با پارتنرش که اول این خیابان با هم زندگی می کردند تمام شد و ….. ولی یکبار تگ-رگ هم بود و  وسط راه با الف تصادف کرد. حالا خیلی وقت است که الف سراغ این خیابان نرفته.

نشسته بودیم توی مکس (ساندویچ فروشی زنجیره ای) تگ-رگ داشت ایمیلهایش را نگاه می کرد، یک دفعه گفت موضوع خوبی بود حیف جلویش را گرفته اند… یکی از بچه ها برای تز فوق لیسانس اش توی مهد کودک و مدارس ابتدای ایران داشته تحقیق می کرده در مورد آرزوها و خواسته هایشان، اکثر بچه ها آرزو داشته اند که پدرشان بمیرد بعضی ها هم مادرشان را گفته بودند بعضی ها هم آرزو داشتند هر دویشان با هم بمیرد. روبرویمان یک پسر تقریبا بیست و پنچ ساله با پسر دو سه ساله اش آمده بود داشت بهش غذا می داد و با حوصله و لبخند خراب کاریهایش را جمع می کرد. تک-رگ سرش را بالا آورد گفت فکر نکنی ما به صرف بودن اینجا بچه هایمان آرزوی به غیر از توی ایرانیهایش را خواهند داشت.

برای تگ-رگ نوشته بودم که رفتی و برای خوردن یک سیب تنها ماندیم، جواب داه بود صدای قرنها عزاداری و نوحه و زنجیرها توی سرمان می چرخد حالا چه دلیلش رفتن یک هم دانشگاهی باشد چه باریدن باران و این شد که اسمش را گذاشتیم تگ-رگ.

حالا تگ-رگ دارد آن سوی دنیا در مورد تاثیر فرهنگ بر روی ژنیتیک تحقیق می کند شاید یک روزی بتوان استخوانهای خرد شده ی جامعه ای که آرزوی کودکانشان مرگ است به هم چسباند.

موسیقی تازه

نمی دانم از کجا شروع کنم، ولی گاهی یک حرفهای می زنی که موانع درونی برایشان داری بدون آنکه متوجه بشوی. بی آنکه بدانی به یکجایی به یک سکون رسیدی و داری تلاش می کنی نگهش داری ولی….

عجیبه که گاهی نرسیدن یعنی رسیدن یعنی همان جایی که باید بایستی و شروع کنی. زندگیم وارد مرحله ی تازه ای شد وقتی برنامه ای برایش نداشتم حتی خیلی دور می دیدمش و خرسندم یعنی بهتریم توصیفی که می توانم از شرایطم بکنم رضایت و آرامش روزهایم هست. شاید خودم هم نیاز داشته باشم چند وقتی بگذرد تا باور کنم که امروز شبیه هیچ دیروزی نیست و یک اتفاق همه چیز را تغییر داد.

هر روز یک بلا

وقت غذا بود می خواستیم با چشم بادامی غذا بخوریم که سس را با ظرفش انداخت توی غذایم و خوب غذا هم ناخور شد. اگر فکر کردید می خواست به من سس بدهد باید بگویم نخیر، می خواست سس را از یک گوشه دیگر بردارد بریزد توی غذایش که نمی دانم چطور  از توی غذای من سر در آورد.

یک روز دیگر یک لیوان آب گذاشته بودم روی میزم که شالاپ یک چیزی افتاد تویش، برگشتم دیدم یک عدد گوشی تلفن است، بعد هم چشم بادامی با دلخوری گفت تو اگه لیوان رو نگذاشته بودی اینجا گوشیم خیس نشده بود، بهش گفتم می دونی آلیاژهای گوشی سمی هستند و اگه من این لیوان آب رو بخورم ممکنه بمیرم. با ناراحتی گفت نه، نه، مواظب خودت باش من دلم برات تنگ می شه، خیلی مواظب خودت باش.

ولی نقطه ی اوج داستان یک روزی بود که با تاسف قابل بازگو کردن نیست :))

باری مشغول کاری بودم که چشم بادامی داشت تعریف می کرد یکی حالش را گرفته و حالا این هم می خواهد یک نقشه بکشد تا جبران کند، بعد دیدم آمده بالای سرم دارد معترضانه نگاهم می کند، نروژیمان هم دارد ریسه میرود. چون بدون اینکه متوجه باشم بهش گفته بودم نیازی به نفشه نیست همین خودت چند روز دورو برش باش بالاخره یک بلای سرش می آید از صحنه ی زندگی حذف می شود.

 

پ.ن: نوشته های خصوصی شده کمی بلند هستند که هر کدام از خواننده ها اینجا حوصله اش را داشته باشند پسورد را برایشان می فرستم.