از صبح بیدار شده ام راهم را کشیدم و رفتم و رفتم، آنقدری مسیر عوض کردم و دنبال این کار و آن کار رفتم و هی رفتم، عصر داشتم فکر می کردم چقدر تا شب باید همین طور برگردم و هی برگردم تا برسم خانه، حتی نصفه ی راه را برنگشته بودم که فکر کردم مسیر را اشتباهی آمده ام و گم شده ام تقریبا، دنبال کسی می گشتم که آدرس بپرسم. یکی گفت خوب شد اومدی، برگشتم باورم نمی شد بعد از این همه مدت ببینمش، به پیشنهاد اون رفتیم به یک کافه ی قدیمی، نشستیم کمی بعد تر یکی دیگه از بچه ها آمد و بعد یکی دیگه، همه شان را خیلی وقت بود ندیده بودم.
زیر نور بی جان لوستر قهوه ای و توی آرامش کافه انگار خواب میدیدم، مگه می شد آن همه گم شده را یکجا جمع کرد و من گم شوم که تا پیدایشان کنم. انگار از صبح که راه افتاده بودم یک برنامه ریزی دقیق را ثانیه به ثانیه دنبال کرده بودم که عصر به اینجا برسم، اگه امروز دنبال کارهایم نبودم، اگه ظهر می رفتم دنبال کار دیگه و… و حتی اگه اشتباهی توی اون خیابون نمی رفتم یا چند دقیقه زودتر یا دیرتر میرفتم.
بعد دیدم انگار همه ی زندگیم برنامه ریزی کرده ام که یک روز عصر جلوی یک کافه ی قدیمی یک آشنای قدیمی را ببینم و….
پی نوشت: عنوان از ابی

خدا از این اشتباها زیاد پیش بیاره!
اشتباه شاید هم برنامه ریزی نهانی خودمون که دنبال خوشی های غیر منتظره می گردیم
ولی به قول خودت خدا زیاد پیش بیاره
اصلن شما از همین سلیقه ی موسیقیت معلومه چه آدم باحال و توپی هستی…
بعد اینکه
این جمله ی آخر پستت جای دو سه سال تفکرات عمیق داره…
پی نوشت: چه تجربیات باحالی
پی نوشت بعدی: آی جون مــــــاشــــــــــالا
با حالی از خودتونه
راستش همه ش فکر می کنم هر چیزی که داره پیش می آید یک روزی یک جایی تو زندگیمون برنامه ریزی کردیم
پی نوشت: بیاد روزی که خودت توی خیابونهای خلوت یه کشور دیگه یه آشنا پیدا کنی اصلا یه خارج از وصفه
عیدت پیشاپیش مبارک، خوبان جان. ایشالا به سلامتی و شادی!
خیلی ممنون مهدی جان، سال نوی شما هم مبارک، ایشالا سال خوب و پر از موفقیتی داشته باشی