مدتها فکر می کردم دیگر در ایران دوستانی نخواهم داشت، بچه ها یا از ایران رفته بودند یا سرشان با زندگی و کارشان آنقدر گرم بود که تماسمان محدود به مناسبتها شده بود، ولی اینطور نشد.
کپی های کوچک دوستان
حتی تصور کردنش هم مشکل است که بچه های دوستانت را ببینی که دارند تلاش می کنند راه بروند یا پستانکشان را می جوند، دوستانی که با هم سر به سر آدم و عالم می گذاشتید و شیطنت می کردید حالا خانه و زندگی مستقل خودشان را دارند و البته کودکی شبیه خودشان.
جدید و صمیمی
بعضی ها هی اصرار دارند که تو را ببینند ولی وقتش که می رسد، متوجه می شوی، آمدنشان دیدارشان همه از سر رفع تکلیف بوده در عوض بعضی ها بی سر و صدا می آیند و یار غار می شوند، نمی شود راحت ازشان خداحاقظی کرد و دوریشان محسوس می شود.
و اما سفر
فکر می کنم سفر آدمها را عوض می کند و حتی دنیا را
لایک به عنوان پستتون…
هیشـــــــــــــــکی نمیتونه مثل آقامون ابی شعر عاشقانه بخونه…
(سوت)
(کف)
(جیـــــــــــــــــــــغ)
همزمان که داشتم می نوشتم آقاتون ابی این آهنگو می خوند
آره…
بچه های دوستام دارن میرن مدرسه کم کم
من هنوز خودم دارم درس میخونم
انگار دوستات خیلی عجله داشتن
جالبتر اینکه هم سنای خودم اکثرامجردن ولی اونهای که کم سن تر بودن ازدواج کردن بچه هم دارن کلا نسل ما فکر نکنم ادامه پیدا کنه
من هم با این سخن موافقم
نسل ما ؛ نسلی انگار از خود به یادگار نگذاشت
البته اگه هم نسل باشیم
آره فکر کنم هم نسلیم، دهه ی شصتیهای خوب نسلی بودند تو زمانه ای به دنیا اومدند که مثال زدنی شدند